تبليغاتX
به او بگویید دوستش دارم
به نامش به یادش و به یاری اش

سلام . دیشب حالم خوب نبود . حس بدی داشتم زده بودم بیرون .مسخره است اما وقتی به آقا سعید sms دادم اون هم گفت که حالش خوب نبود و زده بیرون . هیچ توجیهی برای این قضیه ندارم .کارات چه حکمتی داره؟ شاید دارم اشتباهات خودم رو گردنت می ندازم . شاید .  با بابا رفتم بیرون اما از هم جدا شدیم . می خواستم تنها باشم اون با فاصله پشتم می اومد . محکم گام برمی داشتم . با خودم می گفتم با کمی ناباوری باور کن که شاید دوره دیگری از زندگی ات شروع شده . می گه می خواد ببینتم منم می خوام اما نباید بخوام اون چه گناهی کرده گرمه حالیش نیست . حرفای تاثیرگذارش روکه نمی تونم تحمل کنم چه برسه به وقتی که ببینمش مطمئنم جادوی نگاهش آرومم نمی ذاره .اما غافلم غافل از اینکه اون تکه ای از من شده .  خدایا یاری ام کن اگر چیزی شکستم دل نباشد .قلبم در ابهام وگیجی شناختش مونده. کسی دیگه نمی تونه دلم رو تسلی بده . هیچ کس حتی خودش.خدایا کیه که در فشار این همه رنج نشکنه ! تو این چند وقت آشنایی به اندازه تمام عمر اشک ریختم . چشمه چشمه اشک . وقتی رسیدیم خونه بابا گفت : چقدر شکسته شدی . و اون جمله دوست داشتنی رو آروم تو گوشم گفت :ماهتاب رنگ پریده من  بر21 سال بهار تو گویی 21 خزان وزیده . تمام شب بیداربودم و فکر کردم و نوشتم برا تو برا آقا سعید . دست نوشته هایی که حداقل تا زمان زنده بودنم به دستش نمی رسه .    

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:0  توسط ریحانه  | 

سلام عزیزم . ازت دور شدم . می دونم چرا . کاشکی زود بشه بیام پیشت بیام خونه .به تو از تنهایی از دوری خانه ام شکایت می کنم . احساس می کنم دیگه حضورم فایده ای نداره .

از قبل هم نداشت اما لااقل باعث آزار دیگران نمی شدم . دوست دارم . زود میام ، زودتر از اون چیزی که بقیه فکر می کنن .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:3  توسط ریحانه  | 

سلام . اولین باره که تو یه روز دوبار دارم می نویسم . با مامان یه دعوای حسابی کردم ، طفلی ! ناراحتی سعید رو سر اون خالی کردم . آخه امشب دوباره دوره است . منم گفتم دیگه نمی رم .بابا نمی خوام جایی که اون همه پسر مزخرف هست برم اونم با اون لباسایی که مامان می خواد تن کنم !چرا کمکم نمی کنی ؟ همین چند روزپیش به اصرار مامان رفتم خونه دکتر ستاری . تولد سینا . می خواستم بمیرم . تنها رفته بودم . موقع باز کردن کادوها وقتی گفتن این از طرف ریحانه . خیلی جدی گفتم: شرمنده من خیلی کار داشتم به اجبار اینجا اومدم تازه کادو رو هم مامانم گرفته .باز کنید ببینم چی خریده!!همه بد بد نگام کردند . اون لحظه برام مهم نبود اما.... موقع رقص هم وقتی سینا اومد طرفم زدم از خونه بیرون و تو حیاط نشستم . بی شعورا گیر داده بودن روسریم رو در بیارم اما تو که شاهد بودی این کار رو فقط به خاطر تو نکردم . به زور مامان هم که ساتن صورتی رو تن کرده بودم اما قبل تولد رفتم یه پیرهن آستین بلند و پوشیده خریدم وتن کردم . البته موقعی که اومدم خونه مامان دید و همه چی لو رفت . چقدر سرم غر زد. چرا بابا نبود اگه بود نمی ذاشت مامان اینجوری باهام حرف بزنه .ببین ....فکر می کنی این کارا راحته ؟ نه نیست! پس چرا کمکم نمی کنی . امروز رو هم که نگو . بابا اول چیزی نمی گفت اما وقتی صدامون رفت بالا بابا خیلی جدی و محکم گفت : ریحانه تو حق نداری با مادرت این جوری حرف بزنی ، برو تو اتاقت . شوکه شدم .دوست ندارم بابا باهام این جوری حرف بزنه . همین طور که اشک تو چشمام جمع شده بود به بابا نگاه کردم ، بعد هم رفتم تو اتاق و در رو چنان محکم بستم که بابا داد زد : ریحانه چته ؟ چی شده ؟ افتادم روی تخت و سرم رو تو بالشت فشار دادم و تا تونستم گریه کردم نه اینکه بقیه روز رو گریه نکرده بودم . دیگه داشتم از سردرد می مردم . چشمام داشت از حدقه می زد بیرون . بعدازظهر که مامان برا خرید لباس برا شب رفت بیرون بابا اومد دم اتاق و در زد . گفتم : بله ؟ کاری دارین ؟ خواست در رو باز کنه اما قفلش کرده بودم . گفت : ریحانه با من قهری؟ در رو باز کن اینقدر لوس نشو. دلم نیومد بابا پشت دربمونه در رو باز کردم و اومدم پشت میز نشستم بدون اینکه بهش نگاه کنم . اول یه کم نگا نگام کرد بعد اومد بلندم کرد و نشوند رو تخت اونقدر بوسیدم که احساس کردم آروم شدم . به محض اینکه بغلم کرد زدم زیر گریه و گفتم : شما خیلی بدید! نباید طرف مامان رو می گرفتید . دلم رو شکستید . به هق هق افتادم . بابا همش می گفت بهم بگو چی شده شاید بتونم کمکت کنم . منم گفتم بعدا می گم الان نه . یهو لپ تاپم رو دید که چه بلایی سرش اومده . با تعجب نگام کرد وگفت : نمی خوای بگی این کار دخترک مظلوم منه که ؟! گفتم : ببخشید . بابا شوخی جدی گفت یه هفته بهت وقت می دم که بگی چته اگه نگی با کتک از زیر زبونت می کشم .منم فقط نگاش کردم . طفلی گفت : این جوری نگام نکن که این دفعه دلم برات نمی سوزه ، یه ذره بهم خیره شد و گفت نکنه عاشق شدی ؟ می شه بگی این داماد خوشبخت کیه ؟ فقط نگاش می کردم .منظورش چی بود نمی دونم !  صورتم رو بوسید و رفت بیرون . لپ تاپ رو هم گرفت تا ببره ببینن می شه کاریش کرد یا نه . کمکم کن . فکر کنم  سعید رو خیلی ناراحت کردم . شاید آه اون منو گرفت . نمی دونم اون چه احساسی نسبت به من داره به کسی که ندیده ! اصلا احساسی داره ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط ریحانه  | 

خدایا سلام . اونقدر از دستت عصبانیم که نمی تونم بهت هیچی بگم . آخه چرا مگه یه دختر 21 ساله چقدر تحمل داره که اینقدر اتفاقات عجیب غریب تو زندگیش میفته . من که تو رو اینقد ردوست دارم چرا با من این کار رو می کنی . چرا ......اصلا چرا دارم سر تو خالی می کنم .... شاید ........نمی دونم .........ناراحتش کردم .........آخه اون ..........دیوونه شدم .....می شه من رو ببخشه ........مهم نیست ..... هر چی که صلاحه.....این بارم می خوام به خود خودت اعتماد کنم . کمکم کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:14  توسط ریحانه  | 

سلام . امروز 19 سالگرد ازدواج مامی و بابی رو جشن گرفتیم سه تایی . همه تزیینات و هزینه ها هم بر دوش نحیف خودم بود !!! فرزادم زنگ زد و تبریک گفت . بابا یه جوری بود . می دونم برای چی ... دوسش دارم خیلی زیاد خیلی بیشتر از مامان . همیشه مثل یه پدر واقعی دوسش دارم . بابا همیشه می گه اگه تو نبودی الان من و مامان پیش هم نبودیم . دوسش دارم . من خیلی راحت با بابا کنار اومدم اما فرزاد خوب نتونست خوب حق داره اون بابا مجید رو یادشه اما من نه . تازه اگه بابا نبود من الان زنده نبودم . البته خداییش فرزاد هیچ وقت به بابایی بی احترامی نکرد اما خوب دیگه . برا همین زود از اینجا رفت . اما من هیچ وقت حاضر نیستم بابا رو تنها بزارم . تحمل دوریش برام غیر ممکنه . الان که فکر می کنم می بینم مامانم واسه خودش سرنوشتی داشته ها . بابا هم همین . یه پسر مجرد عاشق یه زن با دوتا بچه !! بعد از ازدواج هم هیچ وقت بچه دار نشدن . چون بابا بارها به مامان گفته بود نمی خواد حتی من وفرزاد لحظه ای احساس کنیم که اون داره بین ما و بچه خودش فرق می ذاره !! بابا دوست دارم . تو همیشه من رو درک کردی . از یه پدر واقعی برام پدرتر و واقعی تر بودی . گاهی شده احساس کردم کاشکی مامانم یکی دیگه بود یا یه سری از اخلاق هاش یه جور دیگه بود اما هیچ وقت درباره تو این فکر رو نکردم . عاشقتم .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:34  توسط ریحانه  | 

ستاره زنگ زدو گفت دکتر صلاحی فوت کرده .خدا بیامرزدش . راستی نادیا با شوهر لبنانیش رفت لبنان . موقع خداحافظی گفتم خاک بر سرت همه از اونجاها فرار می کنن میان اینجا اونوقت تو داری میری اونجا . اصلا ازدواج با یه خارجی اشتباهه چه فرزاد احمق که با سارا ازدواج کرد چه نادیا تازه نادیا با یه عرب ازدواج کرده اه اه اه . دیشب رفتیم عروسی سعید اینا اما چون مختلط بود تو نرفتیم فقط تا دم در خونه باغ رفتیم که نشون بدیم اومدیم ولی چون زده بودن زیر قولشون ما تو نرفتیم نمی دونم چرا یه فامیل درست و درمون نداریم . البته مامی هم تا قبل از ازدواج با بابا مثل بقیه فک و فامیلاش بوده فقط نمی دونم بابا چه جوری بین اون خانواده مزخرفش خوب مونده بود !! خدایا شکرت . 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:33  توسط ریحانه  | 

سلام . امروز خیلی دیر از خواب بلند شدم . آخه دیشب تا 2 خونه دکتر ساعدی بودیم . دوره خونه اونا بود . دیگه واقعا خسته شده بودم . آقایون دکتر که همش درباره بیمارستان و مطب و آخرین دستاوردهای علمی صحبت می کردن ، خانمها هم که همش درباره شو جدید لباس و هزار تا کوفت و زهره مار دیگه حرف می زدن . دختر پسراشون هم که نشسته بودن و چرت و پرت می گفتن . چقدر از دختر دکتر عباسی بدم میاد دختره 20 سالش نشده تمام هیکلش رو جراحی کرده اه اه . پسر هیز دکتر راد هم داشت حالم رو بهم میزد کثافت گیر داده بود به لباس تینا .خاک تو سرش با اون لباس تن کردنش . اولین بار بود که می دیدمش دندون پزشکی می خونه . وقتی مامانش معرفیش کرد بهش گفت اینم دختر خوشگله دکتر بهداده . اونم با اون چشمای موشیش گفت واقعا زیبایید جذابیت خیره کننده ای دارید . داشت حالم بهم می خورد می خواستم رو اون لباس شیکش بالا بیارم ، پسره لجن !!با لیلی رفتیم تو اتاقشو پیانو زدیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط ریحانه  | 

سلام . یه حالیم که نمی دونم چه جوریه !!! دلم برای یکی تنگ شده خودت میدونی کیه ... پس دلیلی نداره بگم . یه کمم بی حوصله ام . امروز سرکلاس نرفتم ... به جاش با الهه رفتم کهف الشهدا ، خوش گذشت بعدش هم رفتیم یه کافی شاپ که نمی دونم اسمش چی بود . مامان خوشش نمی یاد می گه خیلی این جور جاها نرو آخه چرا آدم باید خودش خوب باشه البته بهش کاملا حق می دم . خداییش تا امروز یه دوست پسرم نداشتم ، در کل بچه سر بزیری بودم !! بابا پرسید که دیگه اون مزاحمه sms نداد منم گفتم که نداد خداییشم نداد ولی زنگ زد البته منم اصلا گوشی رو برنداشتم اما نمی دونم چرا بهش نگفتم . حالا از بیمارستان که اومد بهش می گم . بابا یه مدته تو خودشه . نمی دونم چشه ؟ دیروز دوباره قلبم تیر کشید ولی به کسی چیز نگفتم چون الکی نگران می شدن !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:2  توسط ریحانه  | 

 

سلام جیگر طلا !! به بابا گفتم بعدش  هم خودم رو عین بچگی ها انداختم تو بغلشو تا تونستم گریه کردم .بابا رو خیلی دوست دارم خیلی بیشتر از مامان . آخه همیشه درکم می کنه . ولی با مامان خیلی اختلاف نظر دارم . وقتی گریه می کردم بابا همش می بوسیدم و نوازشم می کرد یاد بچگی هام افتادم که هروقت می خواست بهم آمپول بزنه تو بغلش زار می زدم و التماس می کردم و می خواستم منصرفش کنم ولی همیشه اون پیروز می شد اونقدر می بوسید و قربون صدقم می رفت که نگو و نپرس اما امان از مامان همش به بابا می گفت اینقدر لوسش نکن یه آمپول که این حرفا رو نداره و جالب بود که مامان به زور دستم رو می گرفت و سر تخت می خوابوند او نوقت من جیغ می زدم و می پریدم بغل بابا ، مامان خیلی حرصش می گرفت می گفت بابات برات آمپول تجویز کرده ومی خواد تزریق کنه اونوقت تو به خودش پناه می بری !!!! واقعا گاهی چه خاطراتی از کودکی به یاد آدم می مونه !! دیگه نمی خوام سر کلاس شکیبا برم . بابا گفت آگه این بار مزاحمه smsداد بهش بگم تا پیگیری کنه. حالم خیلی بهتره . خدابا شکرت . دوست دارم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:23  توسط ریحانه  | 

سلام . خدا جونم یه احساس خیلی بدی دارم که نمی تونم به کسی بگم . یعنی هیچ کس نمی تونه درکم کنه . خیلی دوست دارم . روزهام همین جوری داره می گذره .دیشب خواب الهام رو می دیدم . دلم براش خیلی تنگ شده . یعنی الان روحش کجاست ؟ یعنی داره عذاب می کشه . دوست دارم یه کاری کنم که همه گناهاش پاک بشه . امروز سر کلاس زبا ن اصلا حواسم به درس نبود . شکیبا هم حواسش به درس دادن نبود . یه جورایی دوسش دارم ولی می دونم یه احساس احمقانه است تازه مگه من چند سالمه 21 سال که سنی نیست . هیچ کی تو خانواده ما کمتر از 25 عروسی نکرده . اصلا ما به درد هم نمی خوریم . مگه نه خداجون؟ اصلا غلط کردم که رفتم سر کلاس . مگه قرار نشد که نرم .خاک بر سر خر خودت کنن . به هیچ کسم نمی تونم بگم ای خدا تو چه مخمصه ای گیر کردم ها !! شاید با بابا حرف زدم . ولی هنوز که از مطب برنگشته تازه اگه هم به بابا بگم قسمش می دم که به مامان نگه . خودت که می دونی چه جوریه . تازگی ها هم مزاحم تلفنی که نه sms پیدا کردم ، همش عشقولانس شکم به شکیباست ولی آخه اون که موبایلم رو نداره !! دیگه نمی دونم چه غلطی کنم این 2 ساعتی هم که تو اینترنتم حالم بهم خورد از بس گشتم و یه سایت درست و درمون پیدا نکردم .هر وبی که می رم پراز عکس دختر پسرایی که یا همش دارن لب و لوچه همو می بوسن یا ... چی بگم والله !!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:5  توسط ریحانه  |